تبليغاتX
سجده گاه عشق

سفرنامه عاشقی.سکانس نهم.پشت میله های بقیع(2)

بسم رب الکعبه

بوی  غربت در تک تک سلول هایت نفوذ میکند

فقط چند دقیقه زمان احتیاج داری تا ببینی

حتی دیگر نای اشک ریختن هم نداری

چه رسد به اینکه ثانیه های دیگری را پشت این میله های نفرین شده بایستی

دوست داری فقط چندلحظه سرت را برسنگ های کنار قبرستان بکوبی

تا آرامش از دست رفته ات را باز یابی

اما در نهان به خود افتخار میکنی

که چنین رهبران صبوری را برای راه پرپیچ وخم زندگی ات انتخاب کرده ای

وافتخار میکنی که تو خود را پیروشان میدانی

هرچند شاید فقط در کلام این گونه بوده باشد

 

!! نوشته شده توسط زهرا هدایتی | 15:57 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

سفرنامه عاشقی.سکانس هشتم.پشت میله های بقیع

بسم رب الکعبه

به هزار امید در طلب آرامش کنار میله ها می روی

اما آنچه مهمان سفره دلت میشود جام هایی ست از غم

اینجا....تنها جرمت،مخصوصا اگر خانم باشی

عاشق بودنت است

وبهای این عشق هم میله هایی ست

که میان تو ومعشوقت فاصله می اندازد

این جا...رویاها سبز نیست،رنگ خاک است

این جا...غربت تو لابه لای غربت پیشوایانت گم میشود

این جا...حتی آسمان هم جرئت ندارد آبی باشد

این جا...اگر انسان باشی مجبوری اشک بریزی

حتی اگر ذره ای از الفبای انسانیت روی لوح دلت به جای مانده باشد...!

پ.ن:

داریم تو ماه خدا نفس میکشیم....حواسمون هست؟

!! نوشته شده توسط زهرا هدایتی | 23:25 | یکشنبه یکم شهریور 1388 •

سفرنامه عاشقی.سکانس هفتم.رو بسوی بقیع

بسم رب الکعبه

قطعه ای از دلت راکنار درب بیت الزهراء جا میگذاری

واز حرم خارج میشوی...روبسوی بقیع..!

قصد قطعه ای دیگر از رضوان را میکنی

باپاهای لرزان سمت بقیع میروی

دلت میخواهد که هرآنچه قبلا از بقیع شنیدی تنها رویا باشد

آرزو میکنی4گنبد طلایی را مقابلت ببینی

به پایین پله ها می رسی با خود میگویی وقتی به بالای پله ها برسی

چشمانت مشاهده گر عظمت بارگاه 4رهبر است

اما وقتی گام برآخرین پله مینهی،

نگاهت فقط نظاره گر تلی خاک است و4سنگ...

نمی خواهی باورکنی که 4گنبد طلایی فقط آرزویی بود

که لحظاتی قبل آنرا از دل گذراندی

اینجا واقعیت است....حقیقت ،حقیقتی باور نکردنی!

!! نوشته شده توسط زهرا هدایتی | 15:33 | سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 •